ماجرای عجیب. شنیدنی. از یک مرد .ماجرای واقعی
بسمه تعالی
ماجرای عجیب. شنیدنی. از یک مرد .ماجرای واقعی .روزی مردی که دندان مصنوعی با جنس طلا بود. به دستشوی می رود .در موقعه راحتی عطسه به سراغ او می آید. به علت شدد زیاد عطسه .دندان ها از دهان او پرتاب به سوی سیفون توالت می روند. آن مرد بدون معطلی خودش را جمع کرده .اهل خانه را دعوت به همکاری می خواند. اهل خانه با عجله درحالی که نگران بودن .به سراغ مرد آمدن .وسوال کردن .چه شده. با این عجله فریاد می زنی. گفت. دندان هایم. گفتن .دندان هایت چی شده .با صدای لرزان گفت. رفتن. به توالت بچه ها گفتن. ولش کن.مرد گفت چی می گی طلا هستن.چطوری ولش کنم. یک سطل بیاورید. جلو لوله بگیرید. از آن طرف آب ریختن تا در سطل جمع شدن. آوردن. آنقدر داخل سطل گشت. تا پیدا کرد. بچه ها گفتن. بینداز دور. نمی شی .از آن استفاده کرد. ولی بعد از تعمیز کردن .مرد خانه دندان ها را به دهان خود گذاشت. بدون توجه به سخنان بچه ها.
ماهمیشه منتظر نظرات سازنده ای شما عزیزان هستیم متشگریم ارلان