عکسهای جدید از دیار مهربانی و صمیمیت مردان آشنا از روستای ارلان
نمای جدید از گچی قالاسی روستای ارلان
روستای ارلان در بهار 96
میشو داغی در اولین جمعه ای خرداد بهار 96
اینجا میشو داغی است در اخرهای بهار 96 برف سه متر هست
نمای جدید از گچی قالاسی روستای ارلان
روستای ارلان در بهار 96
میشو داغی در اولین جمعه ای خرداد بهار 96
اینجا میشو داغی است در اخرهای بهار 96 برف سه متر هست
خرداد64 در کارخانه قند پیرانشهر در گروه ضربت سپاه بودیم مثل هرروز از خواب بیدار شدیم و نماز خواندیم صبحانه خوردیم از اهدای های مردم شریف این خاک پاک بود خوردیم باز هم به کار های خود مشغول شدیم از آنجا که تسویه کرده بودیم تا به وطن اصلی خود یعنی مرند برگردیم چون نیروی جدید نیامده بود مانده بودیم تا نیروی جدید بیاید بعد به خانه برگردیم تقریباً ساعتهای 11 ویا 12 بود نیروی جدید از آذربایجان رسیدن چون آن موقعه از تهران تا مرز آذربایجان وترکیه یک استان بود به نام آذربایجان بزرگ وما نیروهای قدیمی وسایل خود را جمع کرده آماده برگشتن به خانه شده بودیم گفتن نهاررا هم بخورید بعد بروید گرسنه نروید ما هم قبول کردیم ماندیم بعد از نماز وصرف نهار آماده رفتن شدیم یکدفعه آژیر قرمز زده شد همه با عجله بیرون رفتیم از منزل هایمان و بنده وقتی به آسمان نگاه کردم تا ببینم چه خبر شده چشمت روز بد نبیند آسمان پیرانشهر پر از هواپیمای جنگی عراق بود تعداد دقیق نمی دانم 50 تا یا 100تا خلاصه مثل کلاغ های سیاه موقعه رسیدن گردوها شلوق می شود آسمان پیرانشهر آن طوری بود هر کجا می نگری هواپیما بود در آن حالت وحشت زده که به آسمان می نگریستم دیدم یکی از هواپیماها شیزه زده به طرف ما که در کارخانه قند بودیم آنقدر پائین آمده بود که هواپیما کاملاً دیده می شد کمی مانده بود پلاک آن را هم بخوانیم دیدم که وضیعت بسیار خطرناک می باشد بعضی در پشت خاکریزها سنگر گرفتن بنده هم در میان ساختمان ها ول بودم نگاه می کردم اصلاً فکر آنجا را نکرده بودم که برای بمباران کارخانه تعطیل شده بیاید خلاصه به جای نتونستم فرار کنم از ترس زدن هواپیما نشستم زمین سرم را به میان زانوهایم گذاشتم اگر خدای نکرده زد نبینم گوشهای خودم را گرفتم تا پرده آنها سوراخ نشود چون صدای هواپیما را باز کرده بود راکت می زد به رکبار بسته بود و خلاصه همه کار می کرد تا مردم را از کار بیندازد در همان حال ایستادم چند لحظه بعد از آن بلند شدم ببینیم چه شده بود خوشبختانه با آن همه شلوق باز هیچ کس شهید مجروح نشده بود یکی از نیروهای جدید در برجک نگهبانی نگهبان بود بنده رفتم تا ببینم آن هم سالم هست یا نه چون صدای از آن شنیده نمی شد خودش هم دیده نمی شد پیر مردی از شهر میانه درهمان روز رسیده بود پیر مرد نه رزمنده شیر دل بود تقریباً 60 ساله بود از پله های برجک به بالا رفتم کمی مانده بود به برجک برسم یکدفعه تعجب کردم دیدم تمام دیواره ای برجک از خون مغز پرشده گفتم چه شده این جور شده وقتی به بالا رسیدم نگهبان را ندیدم بعد به آن طرف نگاه کردم دیدم نگهبان افتاده ته برجک وقتی به سرش نگاه کرده دیدم کاسه شرش نیست فهمیدم خون مغز همان رزمنده تازه آمده بوداند که موج زده بود کاسه سرش منفجر شده بود ترسیدم کمی مانده بود از بالای برجک بیافتم به آرامی آمدم پائین گفتم نگهبان شهید شده بیاورید پائین بعد از آن رفتم بیش دوستانم همه گلی و خاکی بودن از من پرسیدن تو کجا بودی گلی و خاکی نشده اید گفتم در وسط ساختمانها بودم گفتن نترسیدی گفتم چرا بسیار ترسیدم از ترسیدن کار نمی توانستم بکنم توکل کردم به خداوند مهربان هرچه پیش آید خوش آید هواپیماها که رفتن ما هم وسایل خود را برداشتیم آمدیم به خانه در شهر مرند بود این فقط خاطرات 2یا 3 ساعت از خاطرات جنگ بود که هیچ وقت خدا به بندگانش نشان ندهد